SHATTERED GUARD
شارلوت با تنِ لرزان و دستهایی که حالا به خاطر زخمهایش سوزشِ وحشتناکی داشتند، به خانه رسید. خانهی آنها مثل یک دژِ نظامی، غرق در سیستمهای امنیتی بود؛ دوربینهایی که هر حرکت را ثبت میکردند و حصارهایی که اجازه نمیدادند حتی یک پرنده بیاجازه وارد شود. این پیلهی آهنی، هدیهی مادری بود که امنیت را به آزادی ترجیح میداد.
مادرش، خانم پارک، در سالنِ بزرگِ خانه روی کاناپه نشسته بود و با دیدن شارلوت، به سرعت بلند شد. نگاهش روی دستهای خونی و موهای پریشان دخترش قفل شد.
«شار! چه بلایی سر دستات اومده؟ اون مرد… اون مربیِ احمق باهات چیکار کرده؟»
شارلوت با بیحوصلگی دستش را عقب کشید. «چیزی نیست مامان. مگه نگفتی میخوای قوی بشم؟ خب، قوی شدن خونریزی هم داره.»
او میخواست به اتاقش پناه ببرد، اما فکرِ فردا و چشمهای درندهی جونگکوک، مثل کابوسی در مغزش میچرخید. او نمیتوانست دوباره آن تحقیرها و آن نزدیکیِ آزاردهنده را تحمل کند. ایستاد و بدون اینکه به مادرش نگاه کند، با لحنی که سعی میکرد قاطع باشد، گفت:
«در ضمن… فردا من نمیتونم برم باشگاه. امتحانِ پایان ترم دارم. باید کل روز رو توی کتابخونه باشم و بعدش هم امتحان بدم. وقتِ تلف کردن برای اون دلقک رو ندارم.»
مادرش چند لحظه سکوت کرد، سپس با صدایی آرام اما محکم که لرزه به تن شارلوت میانداخت، گفت: «امتحان؟ شارلوت، درس و دانشگاه همیشه هست. اما اگه امنیتت به خطر بیفته، دیگه امتحانی وجود نداره که بخوای براش درس بخونی. یادت نرفته که اون دفعه چه اتفاقی افتاد، نه؟»
شارلوت دندانهایش را روی هم سابید. «اون دفعه تموم شده مامان! من نمیتونم زندگیم رو به خاطر ترسهای تو تعطیل کنم. اون مربی… اون یه آدمِ بیچشم و روست! همش فحش میده، منو مسخره میکنه و بهم میگه “عروسک”. من ازش متنفرم!»
مادرش به سمت او آمد و صورت شارلوت را بین دستهایش گرفت. «بذار هر چی دلش میخواد بگه. بذار فحش بده. جئون جونگکوک شاید دهنلق و وحشی باشه، اما تنها کسیه که میتونه از تو یه جنگجو بسازه. من باهاش حرف زدم. اون فردا منتظرته. امتحان رو میتونی ترم بعد بدی، اما کلاسِ فردا رو نه.»
«مامان! داری شوخی میکنی؟» شارلوت فریاد زد.
«من هیچوقت سر امنیتِ تو شوخی نمیکنم. فردا ساعت شش، راننده جلوی دره. یا خودت با پای خودت میری، یا مجبور میشم جورِ دیگهای بفرستمت.»
مادرش، خانم پارک، در سالنِ بزرگِ خانه روی کاناپه نشسته بود و با دیدن شارلوت، به سرعت بلند شد. نگاهش روی دستهای خونی و موهای پریشان دخترش قفل شد.
«شار! چه بلایی سر دستات اومده؟ اون مرد… اون مربیِ احمق باهات چیکار کرده؟»
شارلوت با بیحوصلگی دستش را عقب کشید. «چیزی نیست مامان. مگه نگفتی میخوای قوی بشم؟ خب، قوی شدن خونریزی هم داره.»
او میخواست به اتاقش پناه ببرد، اما فکرِ فردا و چشمهای درندهی جونگکوک، مثل کابوسی در مغزش میچرخید. او نمیتوانست دوباره آن تحقیرها و آن نزدیکیِ آزاردهنده را تحمل کند. ایستاد و بدون اینکه به مادرش نگاه کند، با لحنی که سعی میکرد قاطع باشد، گفت:
«در ضمن… فردا من نمیتونم برم باشگاه. امتحانِ پایان ترم دارم. باید کل روز رو توی کتابخونه باشم و بعدش هم امتحان بدم. وقتِ تلف کردن برای اون دلقک رو ندارم.»
مادرش چند لحظه سکوت کرد، سپس با صدایی آرام اما محکم که لرزه به تن شارلوت میانداخت، گفت: «امتحان؟ شارلوت، درس و دانشگاه همیشه هست. اما اگه امنیتت به خطر بیفته، دیگه امتحانی وجود نداره که بخوای براش درس بخونی. یادت نرفته که اون دفعه چه اتفاقی افتاد، نه؟»
شارلوت دندانهایش را روی هم سابید. «اون دفعه تموم شده مامان! من نمیتونم زندگیم رو به خاطر ترسهای تو تعطیل کنم. اون مربی… اون یه آدمِ بیچشم و روست! همش فحش میده، منو مسخره میکنه و بهم میگه “عروسک”. من ازش متنفرم!»
مادرش به سمت او آمد و صورت شارلوت را بین دستهایش گرفت. «بذار هر چی دلش میخواد بگه. بذار فحش بده. جئون جونگکوک شاید دهنلق و وحشی باشه، اما تنها کسیه که میتونه از تو یه جنگجو بسازه. من باهاش حرف زدم. اون فردا منتظرته. امتحان رو میتونی ترم بعد بدی، اما کلاسِ فردا رو نه.»
«مامان! داری شوخی میکنی؟» شارلوت فریاد زد.
«من هیچوقت سر امنیتِ تو شوخی نمیکنم. فردا ساعت شش، راننده جلوی دره. یا خودت با پای خودت میری، یا مجبور میشم جورِ دیگهای بفرستمت.»
- ۷۶
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط